خواندنی های جالب از سخنرانیهای حمید داود آبادی1

چند سال پیش بچه های دانشگاه علوم پزشکی بابل تماس گرفتند و اصرار داشتند که برای سخنرانی به آن جا بروم. من هم بنا را بر این گذاشته بودم که هرطور شده، نروم. علتش هم این بود که قرار بود مراسم بزرگ و مفصلی با حضور همه اساتید، دانشجویان و روسای دانشگاه برگزار شود که در آن از دانشجویان نمونه تجلیل کنند. یعنی یک جمع کاملا علمی و دانشگاهی.
هر چه گفتم:
- آخه پدرآمرزیده ها، خاطرات جبهه چه ربطی داره به انتخاب دانشجوی نمونه؟
قبول نکردند و گفتند:
- چون چندتایی از دانشجویان نمونه بسیجی هستند، مسئول برگزاری مراسم هم بسیج دانشجویی شده و برای همین ما تشخیص دادیم شما بیایید و برای ما سخنرانی کنید.

مجبوری قبول کردم. روز موعود، ماشینی آمد دنبالم و یک راست رفتیم بابل. ظاهرا سخنران اول مراسم آقای دکتر "محمد اسلامی ندوشن" استاد بزرگ تاریخ در دانشگاه های ایران بود. بعد از ایشان، من وارد سالن شدم و هنگامی که ردیف اول صندلی ها نشستم، متوجه شدم همه اساتید و روسای دانشگاه و دانشکده ها آن جا نشسته اند. یکی از آنان در گوشم گفت:
- خیلی خوش اومدید. من خواستم ازتون خواهش کنم با توجه به این که دانشجویان ما بسیار خوش فکر و مستعد هستند، لطف کنید و در رابطه تفاوت شهادت و خودکشی برای آنها سخنرانی کنید که یکی از موضوعات مهمی است که دشمن علیه آن تبلیغ می کند.
ای وای! قرارمان این بود که فقط خاطره تعریف کنم، حالا شده بود یک سخنرانی علمی درباره تفاوت شهادت و خودکشی!

طبق روال همیشه و این بار بیشتر، هزار صلوات به پیشگاه حضرت زهرا (س) نذر کردم و با سلام و صلوات رفتم پشت تریبون. شروع کردم به طرح سوال درباره این که "باتوجه به این که در اسلام خودکشی حرام است، چرا بچه بسیجی ها خودشان را روی میدان مین می انداختند؟" و ...

به لطف خدا، حدود یک ساعت در این رابطه سخنرانی کردم که وسطش چندتایی خاطره مرتبط با موضوع گفتم. همین که والسلام را گفتم و خواستم که بروم بنشینم، صدای صلوات جمع بلند شد.
رئیس دانشگاه و دانشکده ها جلو آمدند و کلی تشکر کردند. من هم شروع کردم به ذکر صلوات.

ناهار را در بسیج دانشگاه خوردیم. چندتایی از بچه های بسیج که دورمان بودند، شروع کردند به سوال. یکی از آنها گفت:
- ببخشید استاد، شما مدرک تحصیلیتون چیه؟
خیلی راحت گفتم:
- من سیکل دارم. چون از وقتی رفتم جبهه، دیگه به پشت میز و نیمکت مدرسه برنگشتم.
بیچاره ها یخ کردند. بدجودری خورد توی ذوق شان. با خنده گفتم:
- چیه حالتون گرفته شد یه بچه سیکلی براتون سخنرانی کرد؟ نکنه توی گزارش کارتون می خواستین بنویسین دکتر یا پروفسور؟

موقع برگشتن به تهران، با دکتر ندوشن در یک ماشین بودیم و تا خود تهران، با هم بر سر موضوعات تاریخی و فرهنگی بحث و صحبت کردیم. البته من بیشتر شنونده بودم و از آموزش های علمی استاد بهره می بردم. نزدیک تهران که رسیدیم، آقای ندوشن گفت:
- ببخشید آقای داودآبادی، شما دکترای چی دارید؟
که خندیدم و گفتم:
- من سیکلانس دارم.
تعجب کرد و پرسید: "یعنی چی؟"
که گفتم: "همون سیکل خودمونه. ته سوم راهنمایی. البته ردی اول دبیرستان هم دارم."
او هم جا خورد. خنده ام گرفت. بیچاره چند ساعت داشت با من درباره تاریخ و ادبیات بحث می کرد، آخرش که فهمید با یه بچه که فقط سیکل داره بحث می کرده، حالش گرفته شد و تا ته مسیر دیگه حرف نزد.

/ 0 نظر / 11 بازدید