حکایتی از بهلول

 

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد .

خلیفهگفت : مرا پندی بده ؟

بهلولپرسید : اگر در بیابان بی آب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان مه

مشرفبه موت گردی ، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرونشاند

چهمی دهی ؟

گفت : صد دینار طلا

پرسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت : نصف پادشاهی ام را .

بهلولگفت : حال اگر به حبس ادرار مبتلا گردی و رفع آن نتوانی ، چه

میدهیکه آن را علاج کنند ؟

گفت : نیمی دیگر از سلطنتم را .

بهلولگفت : پس ای خلیفه ، این سلطنت که به آبی و ادراری وابسته

است‌، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی

/ 7 نظر / 17 بازدید
باشو

جالب بود[دست][دست][هورا]

مکتب

سلام.یه مطلب براتون دارم.طنز نیست ولی گفتم شاید به دردتون بخوره. "صداقت" روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را درجنگ با دشمن از دست داده بود تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هرکدام دانه گیاهی داد و از آنها خواست دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوانها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن به کارگیرد. بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود ونتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرارسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدانها نگاه کرد.وقتی نوبت به پینک رسید پادشاه از او پرسید: "پس گیاه تو کو؟" پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد. دراین هنگام پادشاه دست پینک را بالا

مکتب

ادامه داستان... و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلا همه دانه ها را درآب جوشانده بودم بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد میکردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که باآنها صادق باشد نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.

باشو

سلام.عبادات قبول.منتظرتم غیبت داری[منتظر][گل]

باشو

سلام .عبادات قبول .کجایی دلاور پیدات نیست؟[تعجب][سوال][سوال]

مهدی

امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید. سلام دوست عزیز با مطلب {اس ام اس شب های قدر} آپ هستم. http://kashkoljavan.persianblog.ir در ضمن بنده آماده تبادل لینک هستم .درصورتی که شما هم تمایل دارید بنده را با نام کشکول جوان لینک کنید واطلاع دهید تا شما را با هر نامی که میخواهید لینک کنم التماس دعا