خدایا پدر مارو بکش

دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بکش»... دوباره همه سکوت کردند و معطل ماندند که چه کنند و او اضافه کرد: «پدر و مادر مارو هم بکش»!



مطلبی را که خواهید خواند خاطره ای از اوقات خوش رزمندگان اسلام در هشت سال جنگ تحمیلی است.
آن شب یکی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یکی یکی دعا کنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند که شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ که اضافه کرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.«
نوبت دومی بود، همه هم سعی می کردند مطالب شان بکر و نو باشد، تأملی کرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بکش»...
دوباره همه سکوت کردند و معطل ماندند که چه کنند و او اضافه کرد: «پدر و مادر مارو هم بکش»!
بچه‌ها بیش تر به فکر فرو رفتند، خصوصاً که این بار بیش تر صبر کرد، بعد که احساس کرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق سرکار بگذارد، گفت: «تا ما را نیش نزند!
 
 
 
/ 2 نظر / 7 بازدید
el

سلام من از وبلاگ شما بازدید کردم و شمارو به بازدید از وبلاگ خودم به نام "چیزی که هیچ جا نمی تونی لنگشو ببینی" دعوت می کنم . اگر هم شما مایل بودید منو به اسم "چیزهایی که هیج پیدا نمیشه" لینک کنید و به بنده اطلاع دهید تا من هم شما رو لینک کنم با تشکر www.bazar.rozblog.com

باشو

اگه این مزه پرانی هانبود که دیگه هیچی.[گل]انگارعروسیشون بود[گل]