داماد صدام

شب عملیات والفجر 9  بود. یکی از رزمنده ها خیلی جدی می گفت: بچه ها هیچ می دانستید که من داماد صدام هستم! جواب دادیم: نه، گفت: جشن امشب به خاطر همین پیوند ترتیب داده شده! نقل و و نبات زیادی امشب قرار است سر من و شما که دوستانم هستید بریزید. رفیقم جلو، اتفاقاً آتش خیلی سنگین بود.

به او گفتیم: عجب پدر زن دست و دل بازی داری. گفت: ماییم، می توانیم، دارندگی و برازندگی.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

/ 2 نظر / 25 بازدید
محمد عسکریان

با عرض سلام عیدتون مبارک وبلاگ زیبایی داری اگه افتخار میدی به وبلاگ من سری بزن ولطفا منو لینک کن. ممنون

محمد عسکریان

با عرض سلام عیدتون مبارک وبلاگ زیبایی داری اگه افتخار میدی به وبلاگ من سری بزن ولطفا منو لینک کن. ممنون