فرار به جبهه

 

می خواستم به جبهه بروم و پدرم رضایت نمی‌داد. تا اینکه با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. فرماندهان بسیج گفتند: «اول یک رژه در شهر می‌رویم و بعدش اعزام! »

از ترس پدر و مادرم که مبادا مرا در خیابان ببینند، به رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.

بعدها که از جبهه تماس گرفتم؛ پدرم گفت:

«خاک بر سرت! ما وقتی دیدیم با این همه اشتیاق می‌خوای بری؛ برات آجیل و میوه آورده بودیم که با خودت ببری جبهه!»

/ 2 نظر / 4 بازدید